بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي

35

التوسل إلى الترسل ( فارسى )

قانون « 1 » معين و خراج مبين با رعايا رجوع نپسندند ، ( و رسم معهود « 2 » ) و بدعتى نامحمود كه خداى و خلق بدان راضى نباشند و در مذهب معدلت باظهار آن فسحت « 3 » نبود - ننهند ، و آثارى كه اخيار « 4 » به اختيار آن همداستانى « 5 » ننمايند منطمس « 6 » گردانند ، ( و حقوق ديوانى بوقت خويش از وجوه مراسم قديم « 7 » ) استجلاب كنند « 8 » ، و چنان سازند كه مال بتمامى با ذخيرهء نيكونامى حاصل گردد ، و بركات دعوات صالحه بايام دولت ما و روزگار آن فرزند رسد « 9 » . و شحنگان و گماشتگانرا وصيت « 10 » كند تا در اعلاى اعلام دين كوشيار باشند « 11 » و در امضاء احكام ملك هوشيار « 12 » ، و در ترغيب و ترجيب « 13 » اهل صلاح و تأديب و ترهيب « 14 » ارباب فساد مبالغت نمايند ، چنان كه هم مصلحان در جوار خصب و راحت و كنف عدل « 15 » و رأفت آرميده « 16 » باشند و هم مفسدان در عرصهء مخافت از لگدكوب آفت ماليده ، كه اگر در حفظ قوانين سياسات مساهلتى « 17 » رود و در اقامت شرايط آن دقيقهء نامرعى ماند « 18 » سوداى بيهوده در هر دماغى جاى گيرد ، و مصالح ملك مختل شود ، و در فساد امور صورتها مخيل افتد ، و اركان دولت در اضطراب آيد ، و خلل آن بسيار و تدارك آن دشوار شود « 19 » ، و فرمان « 20 » جزم دهد تا باطماع فاسد قاصد بدنام كردن خاندان نباشد « 21 » ، و از دامنگير ( و خشك ريشهء « 22 » ) توانگر و درويش « 23 » تجافى « 24 » نمايند ، و در حفظ ( دماء و فروج بافضاء « 25 » ) مبالغت و احتياط برسند ، و چنان كه فرمان ربانّى كه « 26 » و لا تقتلوا النفس التى حرم الله الا بالحق در قطع مادهء حيوة مسلمان « 27 » و هدم بنايى « 28 » كه فضل حق

--> ( 1 ) بقانون . ( 2 ) و رسمى نامعهود . ( 3 ) ش ، اجازه . ( 4 ) اختيار . ( 5 ) همداستان . ( 6 ) ش ، محو و نابود . ( 7 ) و حقوقدانى بوجه خويش از وجوه خويش . ( 8 ) كند . ( 9 ) پيوندد . ( 10 ) اندرز . ( 11 ) سا . ( 12 ) ضا ، باشند . ( 13 ) ش ، بزرگ داشتن . ( 14 ) ش ، ترسانيدن . ( 15 ) سا . ( 16 ) آراميده . ( 17 ) مساهلت . ( 18 ) نماند . ( 19 ) گردد . ( 20 ) و فرمانى . ( 21 ) ظ ، نباشند . ( 22 ) و خشك ريش ( بمعنى زخمى كه روى آن پوست خشك و زير آن ريمناك باشد و كنايه از بهانه و مكر و حيله ) . ( 23 ) ضا ، پيشه . ( 24 ) ش ، دورى و بركنارى . ( 25 ) فروج و اموال و دماء باقاصى . ( 26 ) است . ( 27 ) مسلمانى . ( 28 ) بنيادى .